مؤلف مجهول

38

عالم آراى شاه اسماعيل ( فارسى )

چون خبر يافتند شبها مىآمدند و به دست و پاى او مىافتادند و خدمت مىكردند . اما چون شش ماه ديگر برآمد ؛ ديگر باره به رستم شاه خبر دادند كه فرزندان سلطان حيدر به تحقيق در گيلان مىباشند و كيا امير مىداند ! پس رستم - شاه نامهء ديگر نوشت و تهديد نمود كه چرا رابطهء سابق را منظور نمىآورى و دشمنان مرا در خانه نگاه داشته‌اى ؟ اين مرتبه اگر فرستادى ميان ما و تو همان دوستى قديم خواهد بود و الا كس بفرستم و سپاه بىحد روانه نمايم چنان كه تمامى درختان [ 26 ] لاهيجان را بسوزانند و كل گيلان « 1 » را قتل عام نمايند . البته همين كه نامهء من به تو مىرسد ، ايشان را به خدمت من بفرست كه چشم انتظار در راه است . چون نامه به امير كيا رسيد ؛ ترسيده با جماعت خود صلاح ديد كه رستم - شاه قسم ياد نموده است كه اگر ايشان را نفرستى تمام گيلان را قتل عام كنم . جماعت گيلان گفتند كه مىبايد كه ايشان را به كسان رستم شاه سپرد كه ما با پادشاه ايران بر نمىتابيم ! كيا فكر كنان به حرم خود رفته درين خيال بود كه شاهزاده‌ها را به دست آدم رستم شاه بدهد و در آن وقت خواب به كيا غلبه نموده تكيه كرده به خواب رفت كه در عالم خواب ديد كه نور پاك حضرت امير المؤمنين عليه السلام از برابرش پيدا شده گفت كه اى امير كيا در چه فكرى مىخواهى فرزند مرا بدست دشمن بدهى ! زنهار كه با فرزندان من اين قسم بىادبى نكنى كه فرداى قيامت در نزد حضرت رسول و من شرمنده خواهى بود . كيا امير از وحشت آن از خواب بيدار گرديده برخاست كه به خدمت شاهزاده‌ها برود و دست و پاى آنها را ببوسد « 2 » . چون به در خانه‌اى كه نشيمن آن شهريار بود رسيد ، به عقب در ، آمده شنيد كه شخصى با آن شهريار سخن مىگويد :

--> ( 1 ) - اصل : ايران . ( 2 ) - اصل : پاهاى او را ببوسيد .